تبلیغات
فرهنگ جهاد و شهادت - مطالب سید سلمان
" ـ اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً "

بخشی از وصیت نامه شهید احمد ایزدی

قال امام سجاد علیه السلام «القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده»؛کشته شدن در راه خدا عادت ما وشهادت کرامت ماست . بحار الانوار ج45 حدیث118

«برادران ودانش آموزان ،اگرچه من یک دانش آموز الگو برای شما نبودم اما این سخن را از من بپذیرید ، در سنگر علم و مدرسه فعالانه بکوشید و درس را با هدف بخوانید ، هدفی در جهت رشد به سوی امور.امروز ایران ما به جوانانی که بتوانند به وسیله نیروی خلاق  خود دست به ابتکار عمل بزنند ، نیاز دارد . بدانید که درس نخواندن شما خیانت به جامعه اسلامی  وانقلابی ایران  است . امروز صدور انقلاب به جهان نیاز به فرهنگ غنی اسلامی دارد، در همه زمینه ها.امروز دنیای میتضعف تنها امیدش انقلاب اسلامی ایران است.برادران روی مسائل اسلامی تکیه کنین وهرچه بیشتر خود رابه قران نزدیک کنید . سهی کنید بیشتر به یاد خدا باشید مبادا دوست های این دنیا موجب غفلتتان شود ، همیشه در فکر رشد دیگران وخود باشید ومهم تر از هر چیز همایت وپشتیبانی خود را  از ولایت فقیه وروحانیت در هرجا  ابراز دارید  به انهایی که میخواهند انسان بمانند توصیه میکنم که به دنبال امام بروند»





طبقه بندی: بیسیم چی (وصیت نامه شهدا)، 
برچسب ها: شهید، شهادت، امام، دانشگاه،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 20 فروردین 1392 | توسط : سید سلمان | نظرات()
بعضی از عملیات ها برای رسیدن به هدف نهایی چند مرحله رو طی میکنن ؛ بچه های تدارکات هم بین هر مرحله حسابی به نیرو ها میرسن تا خستگی بچه ها از تنشون دربیاد ؛ خودتون تصور کنین بعد از اتمام اولین مرحله عملیات که آزاد باش مى دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس; خنک، عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده باشیم توى این گرما چه صفایی داره.تو سنگر نشسته بودیم  که یه بسیجی امد تو و از راه نرسیده گفت:«نمى خواین از مهمونتون پذیرایى کنین؟»ما هم گفتیم: «چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چى کارشون کنیم.»چند دقیقه نشست و وقتی دید تحویلش نمى گیریم پاشد رفت. بعد از رفتنش على امد تو، عرق از سر و رویش مى بارید. یک کمپوت دادم دستش وگفتم: «یه نفر اومده بود اینجا، لاغر مردنى، کمپوت مى خواست بهش ندادیم ، خیلى پررو بود.» علی  انگار که برقش بگیره گفت: «همین که الآن از آنجا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟» گفتم «آره. همین.»  گفت: «ای خاک...! حاج حسین بود که».


به یاد  سردار شهید حاج حسین خرازی فرمانده مقتدر لشگر 14 امام حسین





طبقه بندی: یاحسین فرماندهی از آن توست (شهدای فرمانده)، 
برچسب ها: شهید، شهادت، حسین، خرازی، لشگر، سنگر، گیلاس،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 | توسط : سید سلمان | نظرات()
خدا یا وجودم سرشار از گناه است ، گناهی که مرا از تو دور میکند، وسر انجام حز غرق شدن در دریای ضلالت وگمراهی  چیزی به دنبال ندارد ، خدایا بوجود این همه گناه ، جز توپناهی ندارم جز توبه کسی امید ندارم ، خدایا از روزی که پا به جبهه این دانشگاه انسان سازی گذاشته ام، خودت گواهی که ازهمه چیز گذشتم، آمدم تا به تو برسم خدایا نه به طمع بهشت آمدهام نه ترس از جهنم.

قطعه ای از نوشته های شهید محمد پیروز بخت




طبقه بندی: بیسیم چی (وصیت نامه شهدا)، 
برچسب ها: شهید، شهادت، بهشت، جهنم، جبهه، دانشگاه،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 18 دی 1391 | توسط : سید سلمان | نظرات()
نصف شب ازشناسایی برگشته بود . وقتی دید بچه ها خوابیدن گرفت دم در چادر خوابید . وقت جابجایی پست نگهبانی شد؛بسیجی که نوبت نگهبانیش تموم شده بود آمد تا نفر بعدی رو صدا بزنه که با دیدن آقا مهدی شروع کرد با قنداق اسلحه  چند باری به پهلوی زین الدین زد ، هرقدر هم که آقا مهدی هوم هوم کرد فایده نداشت بالاخره زین الدین پاشود اسلحه رو از بنده خدا گرفت و رفت تاصبح نگهبانی داد و صبح که شد بسجی که برای پست بیدار نشده بود برگشت به نوبت قبلیش گفت : چرا من روبیدار نکردی؟ اونم گفتش پس دیشب من کیو صدا زدم؟ بسیجی گفت : من که خواب بودم. ته توش روکه در آوردن تازه فهمیدن که اون کسی که دیشب پست داده بود  آقا مهدی زین الدین بود.عرشیان اینگونه فرشی بودند.


یادی از سردار شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر17علی ابن ابی طالب
(مأخذ: توکه ان بالا نشستی/ص5)




طبقه بندی: یاحسین فرماندهی از آن توست (شهدای فرمانده)، 
برچسب ها: شهید، شهادت، مهدی، بسیجی، لشگر17، علی ابن ابی طالب، اسلحه،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 5 دی 1391 | توسط : سید سلمان | نظرات()
یکی از رزمنده ها تعریف میکرد و می گفت : میخواستم برم دسشویی ؛ وقتی رسیدم دیدم همه آفتابه ها خالین. برای پرکردن آفتابه ها باید یه چند صد متری تا هور میرفتیم؛ زورم میومد برم ، یه بسیجی اون طرف ها ایستاده بود ، صداش زدم : برادر میشه این آفتابه رو برام آب کنی ؟ اونم آفتابه رو گرفت و رفت. وقتی آورد دیدم آبی که آورده کثیفه ، دوباره بهش گفتم : اگه از صدمتر اون طرف تر آب کرده بودی تمیز تر بود.آفتابه روگرفت و رفت آب تمیز آورد.چند روز دیگه قرار بود  بود فرمانده لشگر بیاد و برامون حرف بزنه .اون روز همه جمع شده و منتظر بودیم تا فرمانده بیاد و نطق خودش رو شروع کنه که یه لحظه به خودم امدم ودیدم همون بسیجی که برام آفتابه پرکرده بود آمد پشت تریبون وصحبت کرد ؛ آقامهدی زین الدین فرمانده لشگر برام آفتابه پر کرده بود.

 
سردار شهید مهدی زین الدین فرمانده لشگر17 علی ابن ابی طالب
(مأخذ:یادگاران /ص77)




طبقه بندی: یاحسین فرماندهی از آن توست (شهدای فرمانده)، 
برچسب ها: شهید، شهادت، مهدی، بسیجی، لشگر، آفتابه،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | توسط : سید سلمان | نظرات()

آخرین نوشته های روحانی شهید سید مرتضی توحیدی:


شکر خدا را که بار دیگر در عملیات شرکت میکنم.خدایا خود شاهدی  که در دلم جزرضای خودت هیچ چیز جا ندارد.خیلی  خوشحالم که بهترین لحظه زندگی ام ، شر کت در جهاد فی سبیل الله ، در کنار این بسیجی ها بودن است.اوج شکوفایی یک بسیجی که درنهایت بی تابی است ، توفیق شرکت درعملیات است. پروردگارا شاهد باش  که چگونه شادی ومهربانی وچهره های سرشار از ایمان در این لحظه های مقدس در سیمای این عزیزان است؛ پس بیا  به لطف خودت  عنایت کن وبه بزرگواری ات  در این ساعات آخرکه چند ساعتی بیشتر به لحظه موعود نمانده، حقیر را عفو کن.

«امتداد32ص1»





طبقه بندی: خط شکنان (شهدای روحانی)، 
برچسب ها: شهید، شهادت، بسیجی، مرتضی توحیدی، شکر، جهاد، الله،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391 | توسط : سید سلمان | نظرات()


حسین اسکندرلو ، سال  1341تو تهران به دنیا آمد و  تو سال 1365 هم فرمانده گردان علی اصغر (علیه اسلام) لشکر 10 شد. و تو سن 24 سالگه  از زمین شقایق پرور فکه به سمت مراد خود حضرت اباعبدالله (علیه اسلام) پرکشید.
حاج حسین بچه هایی که موندن رو جمع کرد وگفت:بجه ها اینجا دیگه سلاح کارنمی کنه ، امشب عاشوراست. هرکسی که  می خواد آقامون اباعبدالله رویاری کنه ، بامن بیاد. امشب باید باخونمون مبارزه کنیم ، امشب تکلیف این هست. حاج حسین رجز خوند و با این رجز خونیش  به همه بچه ها روحیه ای تازه داد. میگفت:من فرزند خمینی ام ، من سرباز خمینی ام ، من سرباز حسین ابن علی  ام. بچه ها دور حاج حسین جمع شدن و اون شروع کرد سینه زدن؛ چون بجه هیئتی و ولایتی بود.صدای «حسین حسین » و «یازهرا» توی دشت فکه بلند شد . روی رمل های فکه هیئتی بر پا شد ؛ یکی ازبچه ها می گفت:حاج حسین گفت:سینه ای که به استقبال  گلوله دشمن میره  باید باز باشه ؛ دکمه های پیراهنش رو باز کرد  و گفت : گلوله ها ببارید؛ اگه باریختن خون من اسلام احیا میشه ، پرچم اسلام استوار میشه  ، گلوله ها برمن ببارید.





طبقه بندی: یاحسین فرماندهی از آن توست (شهدای فرمانده)، 
برچسب ها: شهید، شهادت، اباعبدالله، حسین، عاشورا، فکه، اسکندرلو،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391 | توسط : سید سلمان | نظرات()
  • تعداد کل صفحات : 2  صفحات :
  • 1  
  • 2