تبلیغات
فرهنگ جهاد و شهادت - مطالب اسفند 1391
" ـ اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً "

مسافر : می خوام برم بیمه ایران.

راننده: بفرما حاج آقا.

راننده: تصادف کردی می خوای پول بگیری ؟

مسافر :نه

مسافر :شیمیایی ام می خوام پول داروهامو که آزاد خریدم بگیرم.

راننده: داروها که آلمانی هستند و به شدت گرونن.

مسافر : آره .

راننده: دارو می خوری یا امپول می زنی؟

مسافر : هم دارو می خورم هم آمپول می زنم.

راننده: آلمان که داروها رو گرون می فروشه . ما باید بدووم دنبالش. اما هرچه قدر ماشین پورشه و مازراتی بخوای تو نمایشگاه های ماشین هست.

مسافر : متوجه نشدم . چی؟

راننده: ماشین رو می گم . هر چند تا بخوای گیر میاد.

آهان فهمیدم.

راننده: دارو که گیر نمیاد .

مسافر : به ما گفتن برو بخر بیا پولشو بگیر . الان دو ماهه داریم می دوویم نه پولشو گرفتیم نه به جایی رسیدیم.

راننده: ماشین به این گوندگی از مرز رد میشه اما یه آمپول کوچیک رد نمی شه.

راننده: رفتم تاکسیرانی میگم من یه کمکی می خوام برای خودم بذارم نمی تونم 16 ساعت کار کنم اخه شیمیایی ام . نفسم بند میاد . گفتن : نه نمیشه . یا باید پدر یا برادرت باشن به عنوان کمکی . منم گفتم: بابام فوت کرده . برادرم هم شهید شده. گفتم من رفتم به خاطر کشور. اما حالا شما برای ما کاری نمی کنید. گفت : به خاطر خدا رفتی نه به خاطر ما.

مسافر : رفتم جایی گفت برو اجرتو از خدا بگیر منم بهش گفتم تو این جا چه کاره ای؟ باید کار مردمو راه بندازی چه جانباز چه سالم.

راننده: ما رفتیم که بقیه به نوایی برسند.

مسافر : ما الان باید سر کار دولتی باشیم نه این که با حقوق 480 هزار تومنی کاسه ی چه کنم چه کنم بگیرم دستم.

راننده: الان اسپری خریدم 56 هزار تومن . یه هفته هم دووم نمیاره.

مسافر : یه دوستی دارم بنده خدا پاش عفونت کرده هم می ترسه قطعش کنه چون با بدبختیایی که داره بی پایی هم بهش اضافه می شه. هم از ترس دارو و درمون گرون.

مسافر : حاجی یادت نره منو پیاده کنیا....

راننده:همین جا باید پیاده بشی اخوی ....

مسافر : چقدر تقدیم کنم ...

راننده: یه صلوات به یاد همه رفقای شهیدمون بفرستو برو .

 

 

این گفتگوی دو شهروند تهرانی بود که من هم به عنوان مسافر تاکسی فقط این مطالب رو بدون هیچ کم و زیادی نوشتم . نمی دونم درست بود یا غلط اما می دونم حق جانبازهای عزیز کشورمون این نیست که اذیت بشن. خودتون قضاوت کنید. من فقط یه شنونده بودم. شما هم یک قاضی باشید.





طبقه بندی: تخریب چی(تلنگرها)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()

پرسید " کجا بودی تا حالا؟ " گفتم " داشتم غذا می خوردم " دست انداخت یقه ام را گرفت و با خودش برد. یک پسر هفده – هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود. ما را که دید، ترسید. دست و پایش را جمع کرد.

اینا چیه روی دستای این؟

یقه ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمی آمد. گفتم " ... خون "

رو کرد به آن پسر، پرسید " از کی این جایی؟"

یک هفته س.

دیگه داشت داد می زد.

گفته ای دستاتو بشورن؟

گفتم ، ولی کسی گوش نداد. یقه ام را لای دستش کشیدم بیرون، در رفتم . ما را دید، دوباره شروع کرد به داد و فریاد.

با التماس گفتم" حاجی،‌ به خدا فقط دو ساعته از مرخصی اومده م "

نه خیر، یک ساعت و نیمه که اومدی، ‌اما به جای این که بیای به مجروحا سر بزنی، ‌رفتی به کیف خودت برسی.

سرم پایین بود که صدای گریه اش را شنیدم.

تو هیچ می دونی اون بچه دست ما امانته ؟ ... می دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده؟

 

 

 

 

شهدای فرمانده علاوه بر مسئولیت های سنگینی که بر دوش داشتند مسئولیت تک تک افراد را هم بر عهده خود می دانستند. اما در حال حاضر برخی از افراد توجهی به جان گروهی از انسان هایی که در دستشان امانت هستند ندارند. وقتی دقیق به مسایل روز توجه کنیم می فهمیم که برخی از افراد در جامعه زندگی می کنند ولی در سختی و فلاکت. برخی هستند که جانشان در خطر است اما کسی مسئولیت قبول نمی کند. نمی دانم شاید ما خیلی به این گونه مسایل توجه داریم. انشاالله همه مسئولین به این موضوع توجه نشان دهند.





طبقه بندی: تفحص سیره شهدا (خاطرات شهدا)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()

برادرها، شما امشب به جنگ با صدام می روید، ‌برای این که حقی را بر جهان ثابت کنید. حق دفاع از اسلام و سرزمین اسلامی ما که مورد هجوم کفار و بیگانگان واقع شده و شما امشب برای اثبات این حق، ‌راهی تنگه قاسم آباد می شوید. با توکل به خدا و استعانت از آقا اباعبدالله امان دشمن را ببرید. برادرها با وجود این که برای فتح این ارتفاعات خون های زیادی داده شده، ولی ما هنوز نتوانسته ایم آن ها را از وجود دشمن پاک کنیم. انشاالله در این عملیات با آزادی این ارتفاعات استراتژیک، ‌قلب امام را شاد خواهیم کرد. به محض این که غلام علی برای سومین بار دعای طلب شهادت را تکرار کرد، به طرفش رفتم و بی مقدمه بغلش کردم. با تمام قدرت در آغوشم فشردم. اشک از چشمانم سرازیر بود. با زحمت خودش را از من جدا کرد و با همان لبخند همیشگی گفت: چه خبرته برادر، معلوم هست چه شده؟ غلام! هر جا که بری باهات می آیم. باید مرا با خودت ببری، ‌تو را به خدا رویم را زمین نزن. با همان جنده جواب داد: اتفاقا این دفعه فقط من و حاج علی می رویم. آمدنت تو هیچ لزومی ندارد، باشد برای دفعه بعد، ‌اگر عمری باقی بود. با بغض گفتم: آخه غلام، الان تو هم مجبور نیستی بری، دیگه به تو ربطی نداره. اخم هایش رفت توی هم و خنده روی دو لبش خشکید. با دلخوری گفت: نزدیک به پنج ماهه که من و علی و بر و بچه های دیگر داریم روی  طرح عملیات کار می کنیم، حالا می خواهی به خاطر یک همچین موضوعی کار را نصفه کاره رها کنیم. با استفاده از امکانات بیت المال و به خطر افتادن جان بچه های مردم کار را به این جا رسانیدم، حالا می خواهی چون یک عنوان را که به من امانت داده بودند، از من پس گرفته اند،‌ همه چیز را فراموش کنم. نه برادر من، من از اولش هم یک بسیجی ساده بودم و بس. در همین زمان، حاج علی با چهره های خندان به سمت ما آمد، ‌با دست قطع شده اش، به حسین که لنگ لنگان خودش را به دنبال او می کشید، ‌اشاره کرد و گفت: غلام،‌ این با پای چلاغش یقه من را گرفته که من هم با شما می آیم. این که همه جا به ما آویزان بوده، ‌بگذار این دفعه هم بیاد، منطقه را هم می شناسد، ‌ضرری ندارد. خونش به پای چلاغش خودش. لب های غلام علی دوباره به خنده باز شد و در حالی که به طرف حسین می رفت، گفت: اگه توانست پا به پای ما بیاد اشکالی ندارد. می توانی برادر من؟ متوجه نشدم حسین به او چه گفت که غلام علی با صدای بلند خندید و حسین را در آغوش کرفت و از زمین بلند کرد و سر و صدای حسین بلند بود. تا به حال چنین احساسی نسبت به او پیدا نکرده بودم، ‌احساس این که این آخرین باری است که می بینمش، ‌دیوانه ام می کرد. غرق در افکار خود بودم که دستی به شانه ام خورد: اخوی ما رفتیم اگه ما را ندیدی عینک بزن... فعلا عزت زیاد، ‌حلال مان کن. بار دیگر همدیگر را در آغوش گرفتیم. انگشترم را از انگشت در آوردم،‌ کردمش به انگشت غلام علی و در یک فرصت مناسب بی هوا دستش را بالا کشیدم و بوسیدم، ‌تا دستش را عقب کشید، ‌بوسه ای هم به پیشانی اش زدم و گفتم: تو را خدا مراقب خودت باش. دستانم را در دستان نرمش فشرد. ناگهان چیزی به خاطرم رسید، عکس کوچکی از امام را که همیشه در جیب پیراهنم داشتم، در آوردم و به غلام علی دادم. آن را بوسید و به پیشانی اش گذاشت. اشک از چشمانم سرازیر بود، گفتم: تحفه درویش، یادگاری داشته باش.





طبقه بندی: تفحص سیره شهدا (خاطرات شهدا)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()

یکی از بزرگانی که شاید به جرات و با صراحت بتوان او را به واسطه ی شخصیت معنوی و نفوذ کلام بالا و قدرت تاثیر گذاری شگرف، مسیح مازندران نامید، بی تردید کسی نیست به جز سردار همیشه سرافراز مازندران، حاج بصیر عزیز که عنوان قائم مقامی لشکر، در مقابل آن همه کرامت و بزرگواری و سجایای اخلاقی، چیزی به شخصیت بزرگش نمی افزاید! سردار شهید حاج بصیر، فارغ از عناوین دنیایی، ‌گمنامانه تر از هر گمنامی، تنها به نیت خدمت به اسلام و امام (ره)، ‌پای به جبهه های نبرد حق علیه باطل گذاشت و در فاصله زمانی بسیار کوتاهی، با شنا در دریای خون شهیدانی که بعضا دست پرورده خود او بودند، به مقامی رسید که جز با شهادت تکمیل نمی شد و وجود ذیجود او را به ساحل آرامش نمی رساند! خلوص، سادگی، صداقت،‌ صفا و صمیمیت، ‌خاکی بودن، ‌آرامش خاطر، شجاعت، جوانمردی، مردمی بودن، فداکاری، استقامت، ‌شکیبایی، سخن پذیری، خطر پذیری، ‌دشمن شناسی، ولایت پذیری و ولایت خواهی،‌ بصیرت دینی و انقلابی، ‌شهادت طلبی و دنیا گریزی تنها بخشی از صفات برجسته جاج بصیر است که می توان تیتروار از کنار آن ها گذشت. هیچ کس تردید ندارد که حاج بصیر و حاج بصیرها تا همیشه ناشناخته و غریب باقی خواهند ماند و فهم ابعاد وجودی آن ها هم به دلیل عدم تفحص کافی و هم فروتنی و اختفاء‌گری آن ها ،‌ به آسانی مقدور نبوده و حسرت شناخت کامل این بزرگان بی بدیل تا همیشه در دل ما خواهد ماند!

 با خودمون یه تاملی کنیم ببینیم ما هم می تونیم این همه ویژگی داشته باشیم؟





طبقه بندی: تفحص سیره شهدا (خاطرات شهدا)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()

شهید شفیع زاده بعدها به دنبال تشکیل سپاه، به همراه دیگر برادران،‌اولین هسته های مسلح سپاه را پی ریزی کرد و در سمت مسئول عملیات سپاه تبریز در سرکوبی خوانین و اشرار آذربایجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت. با شروع جنگ تحمیلی و محاصره آبادان، با یک دسته خمپاره انداز که تحت مسئولیت شهید باکری اداره می شد به جبهه های جنوب شتافت. ایشان به همراه تعدادی دیگر از رزمندگان برای حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندین روزه خود را به این شهر رساند و در ایستگاه هفت مستقر گردید. بعدها با فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر شکستن حصر آبادان، نقش تاریخی خود در شکستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان و اشغالگران بعثی ایفا نمود. شهید شفیع زاده پس از عملیات طریق القدس به عنوان رئیس ستاد تیپ کربلا انجام وظیفه کرد و در شکل گیری، انسجام و سازماندهی آن نقش اساسی داشت. در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج) بود که خاطره رشادت ها و جان فشانی های او در اذهان مسئولین جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمی رود. با همفکری تنی چند از فرماندهان، ضمن پی ریزی و سازماندهی اولین آتش بارهای توپخانه، ‌مسئولیت هماهنگی پشتیبانی آتش در قرارگاه فتح در عملیات بیت المقدس را بر عده گرفت و به خوبی از عهده این وظیفه بزرگ برآمد. بعدها با تلاش بی وقفه و شبانه روزی خود قبضه های غنیمتی را در قالب توپخانه های لشکری و گردان های مستقل توپخانه به سرعت سازماندهی کرد و در عملیات رمضان اکثریت قریب به اتفاق توپ ها را علیه دشمن بعثی به کار برد. در ادامه، ‌با به دست آوردن توپ های غنیمتی بیشتر،‌ گروه های توپ خانه را به استعداد چندین گردان شکل داد. این گروه ها بازوهایی قوی برای فرماندهی قوای رزمی و پشتیبانی محکم برای رزمندگان بودند. در نبردهای خیبر، والفجر 8 ،‌ کربلای 4 و 5 که سپاه پاسداران به لحاظ عملیاتی مسئولیت مستقلی داشت، پشتیبانی آتش کل منطقه عملیات، با رهبری و هدایت ایشان انجام گرفت. اوج هنرنمایی و شکوفایی خلاقیت ایشان در عملیات والفجر 8 تجلی یافت. آتش پر حجم و متمرکزی که با برتری کامل علیه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسیر عراقی ، در طول جنگ کسی به خود ندیده بود، زیرا قسمت اعظم یگان های دشمن،‌قبل از رسیدن به خط مقدم و درگیری با رزمندگان منهدم می شدند.





طبقه بندی: تفحص سیره شهدا (خاطرات شهدا)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()

مقام معظم رهبری، فرمانده کل قوادر نماز جمعه تهران ‌1382 /1/22 این گونه درباره شهید محمد جهان آرا فرموده اند :من مایلم این جا یادی بکنم از محمد جهان آرا، شهید عزیز خرمشهر و شهدایی که در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت کردند. آن روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروی مسلح نداشت. نه که صد و بیست هزار (مانند بغداد) نداشت بلکه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از کار افتاده را مرحوم شهید ارقاب پرست – که افسر ارتشی بسیار متعهدی بود- از خسرو آباد به خرمشهر آورده بود، ‌تعمیر کرد. محمد جهان آرا و دیگر جوان های ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی- یک لشکر مجهز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر می بارید- سی و پنج روز مقاومت کردند. همان طور که روی بغداد موشک می زدند،‌ خمپاره ها و توپ های سنگین در خرمشهر روی خانه های مردم مرتب می بارید، اما جوانان ما سی و پنج روز مقاومت کردند. بغداد سه روزه تسلیم شد. ملت ایران، به این جوانان و رزمندگانتان افتخار کنید. بعد هم که می خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویی به مراتب کمتر از نیروی عراقی رفتند خرمشهر را محاصره کردندو حدود پانزده هزار اسیر در یکی دو روز از عراقی ها گرفتند. جنگ تحمیلی هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجیبی است. من نمی دانم چرا بعضی ها در ارائه افتخار آمیز دوران جنگ تحمیلی کوتاهی می کنند.





طبقه بندی: تفحص سیره شهدا (خاطرات شهدا)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()

پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه کارزار وارد شد و در طی سالیان حضور در جبهه های نبرد، خدمات شایان توجهی بر جای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان،به دستور فرماندهی محترم کل سپاه ماموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه ی جنوب،‌ تیپ محمد رسول الله (ص) را تشکیل دهند. در عملیات سراسری فتح المبین،‌ مسئولیت قسمتی از کل عملیات به عهدهاین سردار دلاور بود. موفقیت عملیات در منطقه کوهستانی"شاوریه" مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست. شهید همت در عملیات پیروزمند بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمد رسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه – خرمشهر انجام داد و به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم به سزایی در فتح خرمشهر داشته اند و با این که منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی کرد. در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوان مردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت. با شروع عملیات رمضان در تاریخ 1361/6/23 در منطقه شرق بصره فرماندهی تیپ 27 محمد رسول اکرم‌ (ص) را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بن عقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهید همت مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل 27 محمد رسول الله (ص)، ‌لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا (ع) بود،‌ برعهده گرفت. سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر 27 تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کانیمانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمی شود. صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید والا مقام و رزمندگان لشکر محمد رسول الله (ص) ‌در جریان عملیات خیبر در منطقه طلاییه و تصرف جزایر مجنون و حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن،‌ از افتخارات تاریخ جنگ محسوب می گردد. مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود : " ... ما آن قدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آن چنان آن جا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقی نیست!       " اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بی خوابی هایی مکرر هم چنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر حفظ جزایر می اندیشید و خطاب برادران بسیجی می گفت: " برادران ،‌امروز مساله ما،‌ مساله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) ‌را به دوش کشیم و قداست مکتب مان، ‌مملکت و ناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون و حفظ جزیره، ‌همت نماییم، یا این که پرچم ذلت  و تسلیم را در مقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی. "

روحت شاد و یادت گرامی





طبقه بندی: یاحسین فرماندهی از آن توست (شهدای فرمانده)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()
  • تعداد کل صفحات : 4  صفحات :
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4