تبلیغات
فرهنگ جهاد و شهادت - شجاعت شهدا = رشادت شهدا
" ـ اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً "

 

چند خاطره شنیدنی از زبان خواهر شهید مسعود آخوندی

از همان بچگی شجاع بود. یک بار همراه فامیل به شمال رفته بودند. برای استراحت کنار جاده توقف کردند. دره ی خیلی عمیقی بود که رودخانه ای از وسطش رد می شد . کسی جرات نمی کرد حتی به ته دره نگاه کند. سرشان را که برگرداندند، مسعود نبود. همه دلواپسش بودند. تا این که از ته دره صدا زد : " نگران نباشید، من اینجام! "

شجاعت شهدا را اگر در کودکی شان درک کنیم به رشادت های جوانی شان پی برد.

هیچ کتابی را نیمه کاره نمی خواند. تمام کتاب های کتابخانه اش را خوانده بود. حتی سر سفره هم مطالعه می کرد. یک لقمه از غذا می خورد و یک لقمه از کتاب.

ما جوانان امروزی چه قدر کتاب می خوانیم ...

یک خانواده بود و یه تک پسر! از همان کودکی هرچه اراده می کرد برایش می خریدند. اسباب بازی، دوچرخه و ... هنوز در محله هیچ جوانی موتور نداشت که مسعود موتور سوار می شد.

تک پسری که شهید شد و مادرش هر روز مزار او را با اشک های چشمانش شست و شو می دهد ...

در را باز کرد. یک دوچرخه کوچک همراهش بود. با تعجب از او پرسیدم: اینو واسه کی خریدی؟ جواب داد: برا پسر خاله. شوهر خاله مان فوت کرده بود. بچه هایش کوچک بودند. گفتم: وا‍ ! چقد بیکاری. اونا که خودشون دارن. برگشت و با چشمانش طوری به من نگاه کرد که از حرفم پشیمان شدم.

آیا ما به فکر بچه های یتیم فامیل و دوستان هستیم ؟

 





طبقه بندی: تفحص سیره شهدا (خاطرات شهدا)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 22 فروردین 1392 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()