تبلیغات
فرهنگ جهاد و شهادت - شهید غلام علی پیچک؛‌ فرمانده عملیات غرب کشور
" ـ اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً "

برادرها، شما امشب به جنگ با صدام می روید، ‌برای این که حقی را بر جهان ثابت کنید. حق دفاع از اسلام و سرزمین اسلامی ما که مورد هجوم کفار و بیگانگان واقع شده و شما امشب برای اثبات این حق، ‌راهی تنگه قاسم آباد می شوید. با توکل به خدا و استعانت از آقا اباعبدالله امان دشمن را ببرید. برادرها با وجود این که برای فتح این ارتفاعات خون های زیادی داده شده، ولی ما هنوز نتوانسته ایم آن ها را از وجود دشمن پاک کنیم. انشاالله در این عملیات با آزادی این ارتفاعات استراتژیک، ‌قلب امام را شاد خواهیم کرد. به محض این که غلام علی برای سومین بار دعای طلب شهادت را تکرار کرد، به طرفش رفتم و بی مقدمه بغلش کردم. با تمام قدرت در آغوشم فشردم. اشک از چشمانم سرازیر بود. با زحمت خودش را از من جدا کرد و با همان لبخند همیشگی گفت: چه خبرته برادر، معلوم هست چه شده؟ غلام! هر جا که بری باهات می آیم. باید مرا با خودت ببری، ‌تو را به خدا رویم را زمین نزن. با همان جنده جواب داد: اتفاقا این دفعه فقط من و حاج علی می رویم. آمدنت تو هیچ لزومی ندارد، باشد برای دفعه بعد، ‌اگر عمری باقی بود. با بغض گفتم: آخه غلام، الان تو هم مجبور نیستی بری، دیگه به تو ربطی نداره. اخم هایش رفت توی هم و خنده روی دو لبش خشکید. با دلخوری گفت: نزدیک به پنج ماهه که من و علی و بر و بچه های دیگر داریم روی  طرح عملیات کار می کنیم، حالا می خواهی به خاطر یک همچین موضوعی کار را نصفه کاره رها کنیم. با استفاده از امکانات بیت المال و به خطر افتادن جان بچه های مردم کار را به این جا رسانیدم، حالا می خواهی چون یک عنوان را که به من امانت داده بودند، از من پس گرفته اند،‌ همه چیز را فراموش کنم. نه برادر من، من از اولش هم یک بسیجی ساده بودم و بس. در همین زمان، حاج علی با چهره های خندان به سمت ما آمد، ‌با دست قطع شده اش، به حسین که لنگ لنگان خودش را به دنبال او می کشید، ‌اشاره کرد و گفت: غلام،‌ این با پای چلاغش یقه من را گرفته که من هم با شما می آیم. این که همه جا به ما آویزان بوده، ‌بگذار این دفعه هم بیاد، منطقه را هم می شناسد، ‌ضرری ندارد. خونش به پای چلاغش خودش. لب های غلام علی دوباره به خنده باز شد و در حالی که به طرف حسین می رفت، گفت: اگه توانست پا به پای ما بیاد اشکالی ندارد. می توانی برادر من؟ متوجه نشدم حسین به او چه گفت که غلام علی با صدای بلند خندید و حسین را در آغوش کرفت و از زمین بلند کرد و سر و صدای حسین بلند بود. تا به حال چنین احساسی نسبت به او پیدا نکرده بودم، ‌احساس این که این آخرین باری است که می بینمش، ‌دیوانه ام می کرد. غرق در افکار خود بودم که دستی به شانه ام خورد: اخوی ما رفتیم اگه ما را ندیدی عینک بزن... فعلا عزت زیاد، ‌حلال مان کن. بار دیگر همدیگر را در آغوش گرفتیم. انگشترم را از انگشت در آوردم،‌ کردمش به انگشت غلام علی و در یک فرصت مناسب بی هوا دستش را بالا کشیدم و بوسیدم، ‌تا دستش را عقب کشید، ‌بوسه ای هم به پیشانی اش زدم و گفتم: تو را خدا مراقب خودت باش. دستانم را در دستان نرمش فشرد. ناگهان چیزی به خاطرم رسید، عکس کوچکی از امام را که همیشه در جیب پیراهنم داشتم، در آوردم و به غلام علی دادم. آن را بوسید و به پیشانی اش گذاشت. اشک از چشمانم سرازیر بود، گفتم: تحفه درویش، یادگاری داشته باش.





طبقه بندی: تفحص سیره شهدا (خاطرات شهدا)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 | توسط : خادم الشهداء | نظرات()